الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)
120
مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)
و عمر بن حصين « 1 » به مرض استسقا گرفتار گرديد و سى سال بر پشت خفت و نه ايستاد و نه نشست و پرستاران او را بر سريرى خوابانيده براى قضاى حاجت او موضعى را سوراخ كرده بودند . برادرش علاء بن حصين بر او در آمد و از مشاهدهء حال و امتداد ناخوشى او سخت گريست . عمر گفت : چرا گريه مىكنى ؟ گفت : از اين كه تو را بر اين سختى حال مىبينم . گفت : گريه مكن كه آنچه را خداى عز و جل دوست مىدارد ، من دوست مىدارم . پس از آن گفت : تو را حديثى مىكنم شايد خداى تعالى تو را به اين حديث نفع بخشد و بايد تا زندهام از مردم نهان دارى . به درستى كه ملائكهء خداى مرا زيارت مىكنند و انس به آنها دارم و سلام آنها را مىشنوم اين سر را بدان . و به درستى كه اين بليه براى من رنج نيست ، زيرا كه سبب اين نعمت بزرگ شده و كسى كه اين مقام را در ابتلاى خود بيند ، چگونه راضى به اين ابتلا نخواهد بود ؟ « 2 » گفته است بعضى از ايشان كه بر سويد بن شعبه وارد شديم . جامه افتاده ديديم و گمان نكرديم در زير جامه چه مىباشد . پس جامه برداشته شد . زنش او را گفت كه اهل تو فدايت باد ! چه طعام و چه شربت براى تو حاضر كنيم ؟ پس گفت خفتن در بستر امتدادى را گرفت و استخوانهاى بدن سائيده شد و لاغرى و هزال « 3 » مرا به نهايت فرا گرفته است . زمانى است كه غذايى نخوردهام و شربتى ننوشيدهام و چند روز را ذكر نمود - و گفت : نمىخواهم از اين حال به مقدار سر ناخنى كاسته شود . و از بعضى از ايشان است كه شصت سال به مرضى صعب گرفتار شد و چون حالش اشتداد يافت ، فرزندانش برو گرد آمدند و گفتند : آيا اراده دارى كه بميرى و ازين رنج كه گرفتارى برهى ؟ گفت : نه ، گفتند : پس چه اراده دارى ؟ گفت : براى من ارادهاى نيست . من بندهاى هستم و اراده خداى را است در بارهء بندهاش و امر ، امر اوست . و گفته شده است كه بيمارى بر فتح موصلى سخت شد و مرضش با فقر و تعب مجتمع گرديد . پس گفت :
--> ( 1 ) عمر بن حصين بن عبيد بن خلف خزاعى كعبى . پس از فتح خيبر اسلام آورد و عمر بن الخطاب او را به بصره گسيل داشت و در سال 52 يا 53 هجرى در گذشت . . ك . اسد الغابة 4 / 137 ؛ تهذيب التهذيب 8 / 125 ؛ الاصابة 3 / 26 . ( 2 ) اسد الغابة 4 : / 137 . ( 3 ) هزال : لاغرى .